
چه شب ها که برای خواب التماس میکردی و به هر دری میزدی که از گل پر کردن خلاص شوی و چه سحرها که دعا می کردی مادر خواب بماند حتی شده برای چند دقیقه ای و یا چراغ توری روشن نشود و تو با آهنگ پام زدن های دستپاچه و بی وقفه ی مادر و غر زدن های زیر لبش ، در حال ایستاده چرتی بزنی و به امید ناامیدی پدر از تقلای مادر ، در دلت قند آب شود .
ولی انگار از این شانس ها نداریم و البت این مادر که من می بینم اگر سنگ ببارد از آسمان ، حتی برای خواب هم که شده ، ما را به زعفران زار خواهد برد ، در نگاه پدر میخواندم که او هم انگار مثل من بدش نمی آید که این چراغ توری نه فقط این سحر ، که هرگز روشن نشود
آن شب و روزها باورم نمیشد که زمانی خوابیدن برایم خواهد شد کابوس و آرزویم خواهد شد که سحرگاهی به زعفران زار روم با فانوس و نبینم گل و روی پدر را افسوس
بر ما چه خواهد گذشت آینده ای که امروز هم برایمان آرزو شود!!!؟
اسماعیلی اسفاد ۱۴۰۴/۸/۲۶
برچسب:
نویسنده: علی مرادی